تبليغاتX
paymanshaikhi - گفت‌وگو با محسن حسيني به بهانه‌ي اجراي”شهرزاد و هفت قصه‌اش”

paymanshaikhi

موسیقی و تئاتر

 
هرگز شعار تئاتري نمي‌دهم
گفت‌وگو با محسن حسيني به بهانه‌ي اجراي”شهرزاد و هفت قصه‌اش”
دوشنبه 28 شهریور 1384  ساعت 10:20:00 PM      تعداد بازدید: 406
ايران تئاتر -  سرویس گفت و گو 0 نظر نسخه‌ی چاپ

پيمان شيخي:
آيا براي اجراي نمايش”شهرزاد و هفت قصه‌اش” براي سالن چهارسو به فرم اجراي خاصي نظر داشتيد كه از تم نمايش شرقي مثل نقالي و يا كاربرد عروسك‌هاي بزرگ و يا مجسمه‌ها در كنار تم نمايش كلاسيك استفاده مي‌كنيد؟
از فرم اجرايي خاصي كه صحبت و يا به آن اشاره مي‌كنيد، باز مي‌گردد به روند كارهاي گذشته‌ام كه تا به امروز روي صحنه آورده‌ام و درباره‌اش فكر مي‌كنم همانا دست خط مشخصي و يا امضاي شفاف هر كارگردان براي انجام كارهايش است. از نقالي‌خواني كه نام مي‌بريد، از بطن نوع تئاتر روايت گونه كارهاي گذشته‌ام هم مي‌تواند نشأت گرفته باشد، در”اورفه” و”مده‌آ” و يا در كارهايم در آلمان مثل”برج خاموشان” و يا در سال 1378 در نمايشنامه”گليگمش” كه 5 ماه با گلاب آدينه و به همراه گروه ايشان”مرواريد” تمرين شد و روي صحنه هرگز نيامد، از شيوه‌هاي گوناگون روايتي استفاده‌هاي كوتاهي داشته‌ام ولي در نمايشنامه فعلي”شهرزاد و هفت قصه‌اش” با تمركزي گسترده‌تر سعي كردم دريچه‌هاي جديدتري را در كارهاي هنري‌ام ايجاد كنم و مطمئناً تاثيرش از يك همكار مهابادي در 3 الي 4 سال پيش در جشنواره آئيني و سنتي بود كه”اسكندرنامه” را به طور نشسته و با تمركزي فوق‌العاده در ورسيوني هفتاد دقيقه‌ايي به سمع و بصر مخاطبانش انتقال مي‌داد كه براستي حيرت انگيز بود و يا شخصيت موافق خوان و شبيه خوان حضرت عباس(ع) در 12 ـ 10 سال پيش در حمله درويش دماوند در تعزيه‌هاي عاشورا و تاسوعا كه به مدت دو روز شاهد هنرنمايي اين عزيزان بوده‌ام و در اين 2 الي 3 سال اخير هم از تعزيه روستاي”تاكرد” از توابع نور شمال ايران خط بصري داشته‌ام و فكر مي‌كنم ما هنرمندان هميشه در جست‌وجوي سرچشمه‌هاي تاثير، اما گشمده‌ايي هستيم كه پس از يافتن‌شان، حتماً خودمان را با اين پديده‌ها درگير مي‌سازيم. اصلاً بحث هنر تلفيقي همين است، علاوه بر فراگيري علم امروزي و شناخت وافر به جهان صحنه علمي معاصر، بررسي نمودن در هويت و اصالت فرهنگي، زبان و هنر جغرافياي يك هنرمند است و بدون امتزاج هر دو سوي، كاري عحث و سيزيف‌وار را انجام خواهيم داد.
و يكي از شاخصه‌هاي هنر تئاتر پست مدرن كه بعد از مدرن فرا رسيده، رجعت دوباره اصولي و اساسي به آيين‌ها، مناسك‌ها و نيايش‌هاي نهفته در بدنه تئاتر مردم شناسي هر سرزمين است و فكر مي‌كنم بزرگاني مانند اوجينيو باربا، ويكتور نرويا و ريچارد شكچنز هميشه از استادان طراز اول هستند.
در زمينه موسيقي اصيل ايران هم همكاران و هنرمندان حسين عليزاده و كيهان كلهر و يا در بخش هنرهاي نقاشي و تجسمي مرتضي مميز و آيدين آغداشلو و يا ژازه طباطبايي سال‌هاست در اين حيطه به طور سيستماتيك مي‌انديشند و آثارشان را خلق مي‌نمايند. و در گذشته هم اشاره داشته‌ام، آثار نمايشي بهرام بيضايي بهترين استفاده منابع نمايشي در آثار دراماتيكي ايشان است و از 40 سال پيش آغاز شده است. كار با عروسك و مجسمه‌ها در واقع از”گيلگمش”(1378) آغاز شد، در”اورفه” ادامه يافت و اميدوارم از زاويه ديگري در”امير ارسلان نامدار” گسترش يابد.
موسيقي به طور زنده و يا موسيقي خاصي كه شما در كارهاي قبلي و در نمايشنامه‌ در حال اجرا به كار مي‌بريد، در ارائه كامل نمايش چه تاثيري مي‌تواند، داشته باشد؟
پرسش بسيار خوبي است. نقش موسيقي در كارهايم تا به امروز اساساً كاربردي و از دراماتورگي پيچيده‌ايي برخوردار است كه تنها توليد صدا و يا هياهو و ايجاد شادي نخواهد بود. موسيقي من به همراه متن ـ فكر مي‌كنم ـ هم زمان در ضمير ناخودآگاه من شكل مي‌گيرد. من نوازنده نيستم، اما شناخت من نسبت به موسيقي معاصر جهان در اين دو دهه اخير حتماً سطح توقعات مرا بالا برده است. موسيقي و نقش آن در روي صحنه در عين حال كه با عناصر ديگر دراماتيكي ديالوگ برقرار مي‌كند، مي‌بايستي هم توسط تماشاگران به طور مستقل هم شنيده شود. در بخشي از موسيقي زنده كه اين بار با آهنگسازي به نام محمدرضا جديدي همكاري دارم، در ابتدا مشكل بود زيرا ايشان به مدت زماني نيازمند بودند تا به زيبايي شناسي و نقش موسيقيايي”شهرزاد و هفت قصه‌اش” آشنا شوند، خوشبختانه تا حدودي ايشان به درك صحيحي از نحوه ديدگاه من نسبت به موسيقي روي صحنه رسيدند و هنوز هم در طول اجراها مدام در تغييرات و حتي تحولات ميني‌ماليستي نسبت به كار هستيم. و در بخش موسيقي انتخابي، با وسوسه‌هاي خيلي خاصي مانند رقص، مجسمه، رنگ و يا ماتريال صحنه استفاده كرده‌ام.
با وجود اين كه نمايش برگرفته از داستان‌هاي شرقي است اما از موسيقي شرقي استفاده نكرده‌ايد، چرا؟
آيا انتخاب سرود”كاهنان تبت” در ميان پرده‌هاي چهارم و پنجم و يا سرود”مزديسنا” در تصوير پنجم به موسيقي شرق و يا نوعي از آن تعلق ندارد. در جشنواره از موسيقي دوست و همكار محترم به نام بهنام مناهجي از مجموعه اثرش به نام”شيرين” استفاده نمودم كه در دوره جديد جاي آن موسيقي زيباي ايشان را پيدا نكردم و حتماً در آينده مجدداً به سراغ آثار اين هنرمند خواهم رفت.
اگر موضوع نمايش احتمالاً در مشرق زمين اتفاق مي‌افتد دال بر اين نيست كه از موسيقي ضربي، دف و سازدهل، ني و تنبور استفاده گردد. مجدداً اشاره كنم، كاربرد موسيقي به مانند متن، حركت و هر پديده ديگر صحنه‌ايي از فيلترهاي حساس و درازمدت ساختارمند و خاص دراماتورگي گذر مي‌نمايد و تنها بسنده به جغرافياي بسته‌ايي نخواهم نمود.
انتظار مي‌رود كه نمايش”شهرزاد و هفت قصه‌اش” از دكور و لباس‌هاي خاصي برخوردار باشد اما اين اتفاق نيفتاده است! مي‌توانيد كمي در اين قسمت از كار صحبت نماييد؟
نمي‌دانم، انتظار شما چه بوده است؛ لباس و دكور از قرون گذشته روي صحنه‌ آوردن است و يا قصر رئاليستي بنا كردن است، كه خير. مي‌بايستي به كار دقت بيشتري انداخت و به متن شايد بيشتر توجه نمود. فراموش نكنيم، ”بنده هزار و يك شب” را روي صحنه نياورده‌ام و عنوان نمايشنامه”شهرزاد و هفت قصه‌اش” و احتمالاً نگاهي به داستان‌هاي هزار و يك شب و لباس، صحنه، نور، حركت، موسيقي، ابژه‌ها، اشياء هر چيز ديگر در چيدمان مفهومي و روايتي است كه كارگردان، نويسنده و طراح اثر نمايشي”شهرزاد و هفت قصه‌اش” مد نظر داشته است و مايلم تماشاگرانم در يك تركيب بندي(كمپوزيسيون) همه چيز و رويدادهاي روي صحنه را در كنار هم بچيند و تصاويري را با خود به همراه ببرد و رنگ لاژورد براي لباس‌ها و يا رنگ ارغواني براي پرده‌هاي صحنه‌ام دقيقاً از پروسه فكري و آزمايشگا طولاني گذر نموده است. در پايان اين بخش از پرسش شما تاكيد مي‌نمايم كه بيشتر ايده‌هايم براي اين كار را در متن اصلي”هزار و يكشب” جست‌وجو كردم.
ظاهراً ميزانسن‌هاي شما در هر شب اجرا دچار تغييرات محسوسي مي‌شود، آيا علت خاصي براي اين تغييرات داريد؟
از تغييرات محسوس كه نام مي‌بريد، باز مي‌گردد به شيوه كاري بنده كه اساساً يك اثر هنري در روند تكاملي‌اش تكميل مي‌گردد وگرنه به يك نوع انجماد صحنه‌ايي و ركود زيبايي شناسي خواهيم رسيد و يكي از مشغله‌هاي من در صحنه تئاتر امكانات زبان‌هاي ديگر صحنه است كه براي مثال به كارگيري تام و انسجام يافته از مكان نمايشي يعني تالار چهارسو است كه دست من كارگردان و طراح اثر را باز مي‌گذارد، اما به ساختار اصلي و ريخت و فرم اوليه همچنان وفادارم.
حتماً اطلاع داريد گروه تئاتر استوويداتو ـ كه تا به امروز هم همين طور بوده است ـ 4 ساعت قبل از اجرا مي‌بايد در صحنه حضور داشته باشند و با تصحيحات، تكميلي مجدد و احتمالاً تغييرات ميني‌مال مواجه مي‌گردد و به قول هنرمند معروف جهان رئيس اسبق باله شهر فرانكفورت ـ كه افتخار دو همكاري با وي را در دهه نود داشته‌ام ـ ويليام فرسايت كه زيبا بيان مي‌كند: ”تمرينات واقعي تئاتر و هنر صحنه بعد از اجراي اول آغاز مي‌شود”. و فكر مي‌كنم نظر اين هنرمند آوانگارد و جادوگر صحنه احترام بيش از حدي است كه براي مخاطبانش دارد زيرا بخشي از يك اثر هنري(به گفته شاعر و فيلسوف مكزيكي اوكتاويوپاز) همراه با مخاطبان آن اثر تكميل مي‌گردد و شايد من هم يكي از شاگردان خلف اين دو بزرگوار باشم و به عبارتي كار در روند و سير تكاملي اثر كه به باتلاق منتهي نگردد.
در تصوير و يا قصه اول”شهرزاد و هفت قصه‌اش” تماشاگر با يك همسرايي مواجه مي‌شود، احساس مي‌كردم، برخي از كلمات براي شنوندگان كمي نامفهوم بيان مي‌شود كه شنيدن كلمات به لحاظ آكوستيكي در سالن نمايش را كمي ناممكن مي‌سازد زيرا از همسرايي تند و سريع و نمايشي برخورداريم لطفاً مي‌توانيد كمي اين قسمت را توضيح دهيد؟
مطمئن نيستم كه كلمات نامفهوم ادا شود زيرا ما هر روز تمرين داريم و اگر جاهايي با صداهايي گوناگون از طريق دو حجم و ضرباهنگ‌هاي خوانده مي‌شود در جوهره همسرايي و متني است كه نوشته‌ام و مدت 2 ماه روي آن كار شده است ولي باز هم تاكيد مي‌كنم، هر لحظه و هر كلمه از همسرايي مي‌بايستي دقيق شنيده و ديده شود و احتمال ميدهم در بخشهايي از همسرايي با شدت و ضرباهنگ‌هاي خيلي سريع گفته ميشود و هم زمان هم لحظاتي از آن به نمايش گذاشته مي‌شود. بهر حال نظر شما به اتاق تمرينات روزانه‌ام خواهم برد.
فكر نمي‌كنيد، كه نمايش شما چندان براي تماشاگران خيلي عام و يا عمومي نباشد و فقط با قشر خاصي از جامعه ارتباط برقرار مي‌سازد، يا اينكه در حين تمرينات هم به فكر تماشاگران و يا مخاطبين تئاتر شهر هستيد؟
اصلاً به تقسيم بندي تماشاگر براي صحنه تئاتر واقعاً اعتقادي ندارم شايد با ديدن” شهرزاد و هفت قصه‌اش‌‌‌ “به مانند نمايشنامه‌هاي گذشته‌ام” مده‌آ “و ” اورفه “و حتي”گيلگمش” تماشاگر با شكلي ديگر با صحنه تئاتر آشنا مي‌شد ولي تجربيات گذشته‌ام نشان داد كه مشكل ارتباطي با تماشاگرانم را نداشته‌ام. در تئاتر كه با زمان اسپرانتويي صحبت نمي‌شود، كمي زبان فاخرانه و غيرعادي هست اما داستاني بيان ميشود و هر قصه‌ايي براي خودش، قصه و فرم خاص خودش را دارد، اتفاقاً‌ تنوعي كه در تصاوير و خلق لحظات و يا بيشتر نمايشي نمودن از طريق بدن در آثارم وجود دارد، مخاطبين تئاتر شهر را تا به امروز به سوي خود كشانيده است.
نميدانم واژه‌ايي كه شما بكار ميبرد مانند” قشر خاصي “درست باشد، زيرا در برابرش مي‌خواهيد قشر عام را قرار دهيد و اين اصلاً‌ زيبنده تئاتر ما نيست تئاتر بدون تماشاگر معني ندارد و هر لحظه از تمريناتم را مديون شناخت عميقي كه از تماشاگرانم دارم، هستم و اصلاً‌ تعارف و شعار نيست. تئاتر به مشابه يك ضرورت هنري و فرهنگي امروز ‌بايد بتواند در راستاي رسانه‌ي ملي ما، به عبارتي صدا و سيما و يا مطبوعات محترم و سينماي ملي ما عمل كند و مطمئناً وظيفه اصلي كارگردان امروز هم درك صحيح و روانشناسي دقيق از تماشاگران تئاتر است و” شهرزاد و هفت قصه‌اش “جدا از موارد فوق هم ميسر نيست
در بخشي از نمايش تصاويري از تمرينات اين نمايش در آلمان از طريق ويدئو پروجكشن به نمايش در مي‌آيد. آيا اين نمايش قرار بوده است در آلمان هم به روي صحنه برود، لطفاً در اين باره كمي موضوع را باز نماييد.
در تصوير سوم نمايشنامه” شهرزاد و هفت قصه‌اش “همانطور هم كه در بروشور كار توضيح داده‌ام و يا در بخش دوم تصوير سوم خودم بعنوان يك رواي و يا گوينده به روي صحنه مي‌آيم، از پروسه اجراي كارگرداني گروه استوويداتو به كارگرداني محسن حسيني در 4 دوره تاريخي از سال ١٣٦٧ تا به امروز بويژه آخرين بار از تمرينات”گيلگمش” در تهران و يا در آخرين كارم در آلمان بائوهاوز( Bauhaus – مركز تحقيقات هنري و معماري در شهر دسائو ـ آلمان )در سال 2000 شرح ميدهد و در همان تصوير از تمرينات تهران كه با گلاب آدينه بمدت 5 ماه در تلار سنگلج تهران انجام شد، صحبت مي‌كنم و اگر دقيقاً‌ توجه كنيد، باز هم مبحث كار در روند و پروسه تكاملي يك اثر نمايشي توسط نويسنده، طراح و كارگردان محسن حسيني است كه بگونه‌ايي بتدريج در داستان گيلگمش استحاله مي‌گردد. نمايشنامه فعلي” شهرزاد و هفت قصه‌اش “تا به امروز در آلمان اجرا نشده است. آخرين اجراها در ٢٣. جشنواره بين‌المللي فجر تهران 83 بود.
آخرين نمايشي كه در آلمان اجرا كرديد، چه نام داشت و آيا ارتباطي مستقيمي با نمايش فعلي دارد، اگر ممكن است از امكانات تمرينات در آلمان هم توضيح دهيد.
آخرين و بهترين نمايشنامه به لحاظ تكنيكي و امكانات گسترده‌ايي كه به پروژه تعلق گرفت و بعبارتي پرفرمنسي كه در آلمان از بنده به روي صحنه رفت،”برج خاموشان” نام داشت.
”برج خاموشان“ از بطن نمايشنامه قبل از آن در شهر فرانكفورت ١٩٩٨ – بنام” سدراي زرتش “بوجود آمد. و با نام” دخمه خاموشي “در آئين زرتش در گذشته و با احترامي كه نسبت به مردگان خود داشتند، انگيزه‌ايي براي” برج خاموشان “شد.” برج خاموشان “در بائوهاوز( bauhaus ) بر اساس زندگي دردناك و اسلاونيژنيسكي كه ١١ سال بر روي صحنه رقصيد و ٣٣ سال مداوم در مراكز رواني ـ درماني بله وو بسر برد و موضوع اصلي كار روانپريشي، روان رنجوري و بعبارتي شيزوفرني هنرمندان بود كه باز بيوگرافي من بعنوان نويسنده، طراح و كارگردان در اثر دخالت مي‌نمود، البته نه اين كه بنده مبتلا به بيماري شيزوفرني هستم، بلكه از نظر حرفه و شغلي كه تمامي زندگي ما را در برمي‌گردد و سراسر از حرمان، نسيان و نوستالژي در بدنه كارهاي هنري ما مستور مي‌باشد.
و در گذشته زير تيتر اثر برج خاموشان را به لحاظ شيوه اجرايي خطابه نمايشي(lecture performance) نهادم كه در دل روايت داستان‌هاي كوچك و بزرگ نقبي دراماتيكي و يا دراماتورگي هم مي‌زدم و در هفت ايستگاه و طبقات مختلف مجموعه تحقيقاتي هنري و معماري بائوهاوز تماشاگران را به حركت در مي‌آورديم و از نظر تكنيك‌هاي پيچيده‌ايي كه در اختيار كار نهاده بودند، طبيعي است كه 10% آن را تا به حال در ايران در اختيار نداشته‌ام و لطفاً به بحث مقايسه نزديك نشويم كه اصلاً جايي ندارد و تصاويري كه در”شهرزاد و هفت قصه‌اش” در تصوير سوم”گيلگمش‌”ها از طريق ويدئو پروجكشن نمايان مي‌شود، ارتباطات دراماتيكي و دراماتورگي پيدا مي‌كند.
انگيزه شما از بازگشت به وطن و ادامه فعاليت تئاتر به طور گسترده چه چيزي است؟
به عنوان يك نياز اصلي و شخصي در مرحله نخست و بعد به عنوان يك ضرورت فرهنگي در تمامي ابعاد آن مي‌باشد و ملاحظه تاكنون حتماً داشته‌ايد كه در بخش‌هاي مختلف مربوط به تئاتر شديداً فعال هستم و لحظه‌ايي به بطالت تاكنون خرج نكرده‌ام چه در دانشگاه كه تاكنون در سوره، آزاد، سينما و تئاتر و ... افتخار استاد مدعو داشته، چه از طريق مقالات پژوهشي ـ علمي منظمي كه ارائه كرده‌ام و يا در صحنه تئاتر براي همكاران ديگر حضور داشته و 4 فيلمي كه تاكنون ايفاي نقش داشته‌ام، بيانگر حسي قومي و نوستالژيك 18 سال دوري از ايران بوده است، هر چند همه ساله 4 هفته‌ايي را در تهران به سر مي‌بردم و اجازه بدهيد گفته زيباي احمد شاملو را در اين جا به پاس احترام به شاعر بزرگ دورانهايمان بياورم:”من ايراني‌ام، و چراغ من در اين جا مي‌سوزد”. ضرورت فرهنگي و نبض زمان است.
لطفاً كمي از برنامه آينده و نمايش‌هاي بعدي خودتان بگوييد و در پايان اگر مطلبي هست، بيان كنيد.
فعلاً با”شهرزاد و هفت قصه‌اش” در تئاتر چهارسو تا اواسط مهر ماه حضور داريم و در نمايشنامه همكار محترم مسعود دلخواه ايفاگر نقشي دكتر در نمايش ويتسك( تالار قشقايي ساعت 20 بعد از ظهر )به روي صحنه مي‌برم.
طرحي براي كارگرداني” اميرارسلان نامدار “براي حضور و شركت در جشنواره آئيني و سنتي ارائه داده‌ام و اميدوارم بتوانم بلافاصله پس از اجراهاي” شهرزاد و هفت قصه‌اش‌ “و ” ويتسك “تمرينات فشرده و جدي را آغاز نمايم و در سال 1358 طرحي بر اساس زندگي و آثار آنتونن آرتو با تيتري موقت به نام:” من، آنتوني. آرتو “به مديريت محترم تئاتر شهر ارائه داده‌ام كه فكر مي‌كنم از مهمترين و سخت‌ترين آثار نمايشي‌ام براي تئاتر خواهد شد. با ناشر محترمي قراردادهايي جهت ارائه دو كتاب تا پايان سال١٣٥٨ بسته‌ام، مبني بر ترجمه مهم يك كتاب درباره” پروفرمنس “،و كتابي كه بنده از 4-3 سال پيش روي آن كار ميكنم و اميدوارم هر چه سريعتر بتوانم از اين راه صعب‌العبور گذر نمايم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:42  توسط پیمان شیخی  |